ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه ی مور است منزلگاه ما

آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

دل اگر از من گریزد ، وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 19:31  توسط N && A | 

دنیا کوچک تر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی...

هیچکس اینجا گم نمی شود آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه بر جا می ماند رد پایی است

و خاطره ای که هر از گاه پس می زند

           مثل نسیم ِ سحر پرده های اتاقت را

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 21:37  توسط N && A | 


من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم.

من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم ، به تاریکی  منم تاریک ولی پر نور پر نورم

اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم

اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم

من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده

چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه

من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه

من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه

اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم

اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 17:3  توسط N && A | 

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
...
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

روزبه بمانی

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 19:31  توسط N && A | 

 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و اروز از چهره دل شسته بود

عکش شیدایی در آن آیینه شیدا نبود

لب همان لب بود.اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بیدار خود جز دین رسوایی نداشت

گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیده ام آن چشم درخشان را ولی در این صدف

گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود

در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود…

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 14:38  توسط N && A | 
 

بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز

سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر

نخستين: راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر: راه نميش ننگ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر: راه بي برگشت، بي فرجام

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟

تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست
سوي بهرام، اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد، اين بد بيوه گرگ قحبه‌ي بي‌غم
كه مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي‌رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي‌زند با ساغر مك نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما

سوي اينها و آنها نيست

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 1:13  توسط N && A | 
 

آن که کند بی باده ما رامست کجاست ؟

انکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟

انکه بيرون کند از جان و دلم دست کجاست ؟

انکه سوگند خورم جز به سر او نخورم

انکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست ؟

انکه جانها به سحر نعره زنانند از او

انکه ما را غمش از جای ببرده است کجاست ؟

<< مولانا  >>

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:31  توسط N && A | 
 
 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
...انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 21:4  توسط N && A | 
آهنگ

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 11:20  توسط N && A | 
قلم چرخید و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند
سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند

 

عاطفه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 18:36  توسط N && A | 

 

من دلم مي‌خواهد

خانه‌اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي‌رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي‌نويسم اي يار

خانه‌ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 21:24  توسط N && A | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلـارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست ، به انکار مکوش...

بهروز یاسمی

 

تقدیم به دوست عزیزی که مثل طوفان آمد و مثل نسیم رفت.

به یاد روزی که این شعر رو صفحه آخر کتابم نوشت.

عاطفه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 21:41  توسط N && A | 

 

 

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

 به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت،

كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه‌ي پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد

در صميمت سيال فضا، خش خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه‌ي نور

و از او مي‌پرسي

خانه دوست كجاست؟

 

 << سهراب سپهری >>

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 11:12  توسط N && A | 
 

مي نويسم دوستت دارم به زلالي آب چشمه ها،به شوري قطرات اشك،به رهايي فرياد هاي خاموش و بي رياتر از

آواز گنجشكان

مي نويسم دوستت دارم بي آنكه دوستم داشته باشي...

مي خواهم ات بي آنكه بخواهي ام...

و به ياد مي آورم بي آنكه به يادم باشي...

مي نويسم دوستت دارم تا اگر روزي خسته شدي،به ياد آوري جايي در دنيا،كسي،تنها با تبسم تو سر مست مي شد... تنها با ياد تو مي خفت... و تنها با صداي تو مي گريست... اين ها را به ياد آوري تا شايد دوباره انرژي رفتن را بازيابي...

مي نويسم دوستت دارم به غرور يك پگاه... به تواضع بيد... به خروش رود ها... و به عظمت ستارگان...

مي نويسم دوستت دارم به شادي ترانه هاي كودكي... به شيريني لحظه هاي انتظار... و به تمناي يك نگاه از چشمان تو...

مي نويسم دوستت دارم تا هرگز نپنداري كه تنهايي،تا بداني بودن ات انگيزه ايست براي كسي،هر چند دور...، اما به ياد تو...

مي نويسم دوستت دارم تا گواه آن باشد كه عشق فراموش شدني نيست... تا بداني هرگز از يادم نخواهي رفت... تا ديگر هرگز نگويي با رفتنم تو نيز فراموش خواهي كرد...

مي نويسم دوستت دارم به جبران تمام چيز هايي كه نگفتم... به تلافي تمام حرف هايي كه با ديدن برق نگاهت به يكباره فراموش مي كردم...

مي نويسم دوستت دارم تا شايد،روزي دوستم داشته باشي

نویسنده : علیرضا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 14:48  توسط N && A | 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 مرتضی عبدالهی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 1:0  توسط N && A | 
 
 
.
غریب است دوست داشتن

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر علی شریعتی
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 21:47  توسط N && A | 

 

بهترین فرشته ها همین شیطان بود ،مرد و مردانه ایستاد و گفت نه سجده نمی کنم تورا سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای سجده نمی کنم این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند.برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم گوسفندوار پوزهاش را به زمین فرو می بردو چشمش را بر آسمان تو میبندد سجده نمی کنم این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم؟ کسی را که به خاطر تو ،برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو یک دسته گندم زرد به قربانگاه می آورد.... او که به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تورا زیر پا می گذارد.پدرش را لجن مال می کند! برادرش را می کشد!

 

 <<علی شریعتی>>                                        


 


+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 1:13  توسط N && A | 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ...
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت.

(حمید مصدق)




من به تو خندیدم چون نمی دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
ونمی دانستی
باغبان باغچه همسایه ، پدرپیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک،
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو،
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تورا
ومن رفتم وهنوز...
سالهاست که در ذهن من آرام،آرام
حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد ،اگر
باغچه کوچک ما سیب نداشت

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 11:24  توسط N && A | 

فواره وار، سربه هوايي و  سربه زير
چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير

ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير

پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده باد در کویر

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

مرداب زندگي همه را غرق مي كند
اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير

چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش
با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير

فاضل نظری


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 23:24  توسط N && A | 
میگم زندگی یعنی این؟؟!!

من باور نداشتم زندگی گورستان آرزوها باشه.

نه!  خدایا!  نشونم بده که ایطور نیسو بگو که نیس خدا!

تلخ..

شیرین...

کنار هم خوب اند اما من از این یکنواختی خسته شدم

از این همه تلخی ٬ حرف تلخ٬ لبخند تلخ ٬ نگاه تلخ ٬ زندگی! چرا تلخ!!!!!

آه!

یه فنجان قهوه تلخ٬ اگه الان بود خیلی می چسبید. إإإ ببین چند وقته شکلات تلخ هم نخوردم!

شاید الان نچسبه

مسخره اس! بعد این همه سال حالا میفهمم کیم و جایگاهم کجاست!!

 امان از دست آرزوها

فکر می کردم ...

چه بد.  راس گفتن حقیقت تلخه!

ای بابا! حقیقت هم تلخ شه ببین چی می شه ه ه !

میگم چطوره بچسبیم به شیرینی

چی می شد زمان وای میستاد؟ نه گذشته رو

 می خوام نه آینده رو

میدونی چرا؟ چون همه اش زورکیه.

از هر چی زوره متنفرم ٬ حتی محبت زوری رو نمیخوام.

مگه زوره ؟ خوب نمی خواااام.

یکی بود که بهم می گفت: انسان همیشه تنهاست.

راس میگفت٬ حالا به حرفش رسیدم.

"و خداوند از روح خود بر او دمید..."

تنهایی از بزرگترین صفات خداست٬ پس تعجبی نداره هممون تنهاییم!

اما تنهایی داریم تا تنهایی..

چه دردیست در میان جمع بودن٬ ولی در گوشه ای تنها نشستن..

آخ که چقد دلم واسه قاصدکامون تنگ شده

یادته ؟!

 

..عاطفه..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 18:46  توسط N && A | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگ نامه ی ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگزار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
این ها چه قدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آینه بر دار می زنندا
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نامشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی ست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیری ست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله پیران قافله
اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم
شاعر: مانی

نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
پیوندها
سایت تفریحی
فروشگاه صفر و یک
زيباترين اس ام اس ها , عکس هاي روزانه
لوازم خانگي صنام
پاتوق دخ ت ر و پ س راي ايراني اينجا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM